|
سلام ای غــــروب غریـــبانــه دل اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنم ساده ا ست روزهاي شاد من در این وبلاگ به پايان رسيد
دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود ایام عزا و غصه آغاز شود
پرواز برای همدمی کافی بود احساس برای عاشقی کافی بود تا مرز جنون رفتن و عاشق ماندن از کوچه دل رهگذری کافی بود ما محرم جاده های بی پایانیم تا آخر راه همدمی کافی بود تا آخر جام عشق را نوشیدن از اول راه تشنگی کافی بود بشنو که کلام آخر من این بود یکبار برای عاشقی کافی بود... پايان هر عشق وصل نيست! شادی نيست! گاهی جدايی و غم و حسرت است. پس از عشق پرهيز كن ! حيف است ، مگذار قلب پاك و مهربانت با غبار عشق آلوده گردد، حيف است دير گاهيست كه تنها شده ام... قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است... بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است... من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام... كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....
ديگر دفتر خاطراتي نيست تا اشکهايم را رويش خط خطي کنم!! همين ديروز بود که با غم ها وداع کردم ولي انگار راه گريزي نيست... آيا کسي را ميشناسيد که قلب هاي شکسته را بند زند...!؟ نه..... حرفي نيست! هنوز سر قولم هستم! ..... ديگر گله مند نخواهم بود- فقط افسوس...... و اما تو ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی!! اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده .........!! تا كه بوديم نبوديم كسي كشت ما را غم بي هم نفسي تا كه رفتيم همه يار شدند ما كه خفتيم همه بيدار شدند قدر آئينه بدانيد تا هست نه در آن لحظه كه افتاد و شكست
انگار نیستی من موندم و حلقه گفتش میره دیگه بر نمی گرده انگار عکسات با من غریبن عمری بودی ولی چشمام ندیدن برگرد آتیش میگیرم از این تنهائی بعد از تو چی از من میمونه اشکام روی گونه هام وای میستن بی تو یک دم آروم نیستن بی تو من میمیرم سرد خلوت خونه بی چشمات دستام خالی پس کجاست اون دستا شاید دوری شاید نزدیک گم شد عشقم توی این راه تاریک برگرد سرد و ساکته خونه گریه هامم بهونه بی تو یک لحظه آروم ندارم گفتي که مي بوسم تو را
تو مرا پیدا کن درد را احساس کن عشق را ادراک کن و مرا پیدا کن تا که آغوش تو آرامگه من باشد تا که احساس تو هر ذره و ادراک تو هر لحظه ی من و من از خود بی خود تو مرا پیداکن شاید اینجا و در اعماق نگاه تو، خدایی باشد و خدایی همه شور و خدایی همه عشق و خدایی تنها مثل من همچو تو بیش از ما رنج تنهایی کشیدن بهتر از گدایی محبت است در مرام ما بی وفایی نبود ، مكتب ما نا رفیقی را نمی شناخت ... در قانون نگاهمان حرفهای سرد نبود ... در لبخندهامان هیچ خنجری ضربه نمی زد... تو خودت می دانی كه چشمانمان آلوده به هوس نبود ... دستهایمان گل بی اجازه نمی چید ... قلبمان به خطا نمی تپید و پایمان به بی راهه نمی رفت... تو بهتر از من میدانی كه در رسم ما ! قلبی را اسیر كردن ، نگاهی را به شرم نشاندن ، اشكی را روانه ساختن و بعد به سادگی رها كردن و پا روی بایدها نهادن جایی نداشت . ***پس چرا همه احساسها را خفه كردی؟***
من دلم میخواهد ... خانه ای داشته باشم پر دوست ... کنج هر دیوارش ... دوستانم بـنشینند آرام ... گل بگو گل بشنو ... هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد ... شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست ... شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست ... بر درش برگ گلی میکوبم ... و به یادش با قلم سبز بهار ... مینویسم : ای یار خانه دوستی ما اینجاست ! ... تا که دیگر نگوید سهراب : خانه دوست کجاست ؟
نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم به ظاهر گر چه مي خندم ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است
مــي انــديــشــــم.... تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد.... اصلاً بگو ببينم مي آيي؟ مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟ مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟ مي آيي.... تا از درياي نگاهت قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟ مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟ كاش مي دانستم از اوج كدامين قله از دل كدامين شب از عمق كدامين جنگل خواهي آمد تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را پيش كش آورم و به تو بگويم دوســتــــت دارممهربانم
خدا یا... عجب زمانه ای است آنجا که... گرگ سلام سگ گله می دهد و سگ گله دست دوستی چه باید کرد..؟ ره ز که پرسیم..؟ از گرگ گریزیم،یا پناه به سگ گله بریم..؟ عجب زمانه ای است...عجب آنجا که چشمها دیگر خشکیده اند خوبی دیگر خریداری ندارد وعشق،حرف دل با غم می گوید سخت است خدایا ...سخت چرا..؟ چرا دیروز خود را به امید امروز و امروز خود را به امید فردا به دست باد روزگار می سپاریم...چرا؟
خدایا... چه هزار رنگ بازاریست دنیا آنجا که سکه از گدا می دزدند دل از عاشق... و پرنده را به دانه ای فریب می دهند آزاد را به نگاهی اسیر و فریاد بودن را خاموش درقهقهه ی آلوده به خواب خویش می کنند نمی دانم..؟ خویش را گم کرده ام یا تو را..؟ چه پر مشتریست این بازار هزار رنگ خدایا..؟ و من به گوشه ای تنها رنگ غم به خود زده ام و خوشحال از خویش که رنگ غم به خود دارم نه رنگ خنده ی آلوده به خواب بی نیاز و دورم بگردان از این بازار خدایا...
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی .. از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ... هوای سرد اینجا رو دوست ندارم بگو معنی تمرین چیست ؟
سادگي مرا ببخش که خويش را تو خوانده ام براي برگشتن تو به انتظار مانده ام تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام هر چه نياز بود و هست از در خانه رانده ام به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام من اين سکوت را به قصه ها رسانده ام از ابتدا دست تو را در اين قمار خوانده ام چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده
مي سپارم دل به دريا بي خيال مي شمارم لحظه ها را بي خيال گاه در آشفته بازار دلم مي شوم تنهاي تنها بي خيال بي خيال با خود اما با تو من حرف هايي دارم اما بي خيال ...
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
اي آسمون امشب مي خوام به جاي من گريه كني سهم نبودن اونو تو دل من خالي كني شايد كه اين طوري بشه يه جوري دل تنگش نشم آسون بشه نبودنش برام تو تنهائيم من نشكنم اي آسمون اون قدر ببار تا بتونم تنهائيم رو يادم تنهائي و نبودنش عادت هر شبم بشه اي آُسمون خورشيدمو گرفتي از من بي دريغ نميدونستي به طلوع دلگير ميشم از اين زمون اگر يه روز برگشت پيشم بهش بگو منتظرم منتظرم تا بدونم چرا نموند هيچ وقت پيشم اگر براش قفس بودم چرا ميگفت آرزوشم
خداوندا در این دنیا گناهم چیست ؟ به غیر از عاشقی پشت و پناهم چیست ؟ نمی دانم کی ام ، گم کرده ام خود را ! در این بی فصل بودن گناهم چیست ؟ زبانم مثل سنگی سخت و ساکت شد نمی دانم دل این شعرهای گاه گاهم چیست ؟
كاشكي اون لحظه اخر اشكامو تو ديده بودي كه شايد دلت مي سوختو حالا تو نرفته بودي همه شبهاي بي تو اشك حسرت تو چشامه من كه باورم نمي شه شايدم خوابي باهامه مي دونم بر نمي گردي مي دونم دوستم نداري تو هميشه دوري از من من خزونم تو بهاري بي تو بودن مثل مرگه مثه مردن توي خوابه عزيزم تنهايي سخته مثه عشق بي جوابه مي دونم دلم كوچيكه طاقت درد نداره اما عاشقي همينه اولش خبر نمي ده یادت هست می گفتی :اگر ترکم کنی روزی تمام عمر خاموشم ! به یادت هست می گفتی : نرو هرگز که من بی تو فراموشم ! به یادت هست می گفتی : که هر لحظه شب ها صدایت هست در گوشم! کنون آن روزها رفته ... ... ... ... تو هم رفتی اینک من شدم تنها ... ... ... ... اسیر دردها غم ها تمام روزها ... ... شب ها ... ... ماه ها ... ... شکسته در گلو بغضم به یادت اشک میریزم به یادت ای وجود و هستی من به یادت می میرم به یادت ای امید من اکنون دور از آشیان میمیرم
مسافرم یک مسافر خسته /بین یه مشت آدم غریبه با کوله باری از تنهایی / من همانم مرد خسته من کسی هستم که همسفرم تنهاییست کسی که هر شب در آغوشش اشک میریزم تنهاییست تنهاییست که مرا تنها نمیگذارد تنهایست که حتی سایه خیانت در آن نا پیداست آنقدر از زندگی خسته شده ام که با تنهایی عهد دوستی بسته ام تنهایی مرا تنها نمیگذارد مگر اینکه من او را تنها بگذارم دوست دارم تنهایی مردی خسته و دل شکسته بود تا با آن حرف میزدم اما احساس میکنم آن مرد خود من هستم من همانم مرد خسته آن که دوست دارد بر لبان تنهایی بوسه زند نه بر لبان هیچ کس دیگری
گفتی که مرا دوست نداری ، گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده گفتی که نه ! باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت .... جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست ! رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من ، مسئله ای نیست ....
من عاشقم
چرا ساکت نشسته ای؟ حرفی بزن. . . بشکن این قفل سکوتی را که سالهاست منتظرشکستنش بودم! این انتظار کهنه را پایان بده بر روی قلب سردت اکسیر عشق بپاش وبا رنگ محبت بیامیزش این غرور مرگبار را پایان بده سالهاست سکوتت آزارم میدهد گوش کن. . . نمی شنوی؟ آوای محبت. . . صفا. . . یکرنگی. . .
نمیدانم چرا
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند دیو هستند ولی مثل پـــــــری می پوشنــــد گرگ هایی که لباس پـــــدری می پوشنـــد هرچه دــیدند به مقــیاس نظر می سنجنـــــد عشق ها را همه با دور کمــر می سنجنـــــد خوب طبیعیست که یک روزه به پایان برسد عشق هایی که سر پــیچ خــیابـــــان برســـــد
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم گرچه میدانم كه عمری در غریبی زیستم مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق لب شكست از خشكی اما همچنان می ایستم دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم ای فریماه شب تار یاریم كن تا بدانم سایه گمگشته ای از كیستم
|
About![]()
هر چه را پایانی است جز حرف عشق این همه گفتند و پایانی نداشت . . . Archivesدی 1387آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 Links
غريبه آشنا |